روزمرگی های من

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

امروز خیلی پاییز بود. منم بی حوصله بودم . دلم میخاست برم بیرون قدم بزنم ولی نمیشد. یعنی چی بگم؟ بگم میخام برم بیرون قدم بزنم؟ نمیزارن که... فکر میکنن دارم میرم بیرون با پسری قرار دارم. کجا میری با کی میری ساعت چند میای. من 26 سالمه. هنوزم نمی تونم برم بیرون قدم بزنم. حوصله ندارم بحث کنم. بگم اینا رو. ترجیح میدم بمونم خونه و فردا با یه بهانه ای برم بیرون. مثلن بگم میرم موسسسه و برم قدم بزنم. بدبختیه دیگه. فردا باید برم کتابخونه. وااااای با اون لپ تاپ 4 کیلویی. با کوله. با کفش کتونی. دقیقن تیپ یه دختر دبیرستانی رو دارم. دلم میخواد مانتوی بلند راسته بپوشم و کفشم یه کوچولو پاشته داشته باشه و کیف دوشی بندازم. این استایل دلخواه منه. ولی بخاطر لپ تاپ نمی تونم. نمیشه که مانتو بلند بپوشم و کوله بندازم. مسخره میشه. واقعا وقت برای هیچ کاری ندارم. حوصله هم ندارم. خیلی خسته شدم از زندگی. دیگه دلم نمیخاد پیشرفت کنم. دلم میخاد روزامو شب کنم و بمیرم. هیچی نیست هیچی. هیچ خبری نیست هیچ دلخوشی ندارم. ناشکری نمی کنم. بدنم سالمه و جای زندگی دارم. پدر مادرمم بد نیستن . ولی ... دلم یه تحول میخاد. ولی هیچی نی روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

دیگه وبلاگ از مد افتاده همه تو تلگرام و اینستاگرامن. ولی وبلاگ خوبه خلوته. اینستامو از موبایلم پاک کردم. حوصلشو نداشتم. خیلی نتمو تموم میکرد. زرت و زرت باید 15 تومن میدادم نت میخریدم. اونم این ماه که باید تا آخرش با 50 تومن سر کنم زندگیمو. بی پولی خیلی بی رحمه. بیچاره سجاد. خدا کمکش کنه. من خدا رو شکر هر ماه پول درمیارم. میتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون. پس اندازمو میکنم. خیلی کم ولی شکر میتونم روزامو بگذرونم. ولی سجاد چی؟ طفلکی با 100 تومن سربازیش زندگیشو سر میکنه. اون وضعیتش از منم بدتره. هردومون از باباهامون پول نمییگیریم. رومون نمیشه. من که از وقتی درسم تموم شد و از تهران اومدم دیگه پول نگرفتم از بابا. خدا رو شکر با ترجمه گذروندم. ولی اون وضعیتش بده. خدایا کمک کن یه کار موقت پیدا کنه. دیگه نماز نمیخونم. از خودم ناراحتم. خیلی بد شدم. خیلی گناهکارم. روم نمیشه نماز بخونم. روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

نمی دونم چیکار کنم؟ دلم میخاد واسه دکتری بخونم. ولی چطوری؟ باید خیلی ریز و دقیق کتاب ماندی رو بخونم. خسته ام. از وقتی دکتری که حنی از نزدیکم ندیده بودمش اون همه اشکال از کارم دراورد و اون همه تحقیرم کرد و من نتونستم از خودم دفاع کنم، از درس زده شدم. یه شب تا صبح گریه کردم. خیلی ناامید شدم. نمی دونم چرا. لعنت به اون مرد. باعث شد رویاهام از هم بپاشه. شدم یه آدم بی هدف که فقط روزاشو شب میکنه. یه آدمی که تو 26 سالگس بدون هدفه و دلش پیشرفت نمیخاد. یه آدم غمگین. یه آدم زخمی. نمی دونم چیکار کنم. نمی دونم. دلم میخاد دکتری بخونم. اگه پول داشتم و میرفتم پردیس ثبت نام میکردم حتمن قبول می شدم. ولی ترمی 7 میلیونه. از کجا بیارم آخه؟ نمی دونم چی کار کنم. نمی دونم واقعن خسته دم. الان که دارم اینا رو مینویسم چشمام پره اشک شده. ولی نمی تونم گریه کنم چون خونه الهامینام. خدایا من بخاطر رضای تو میام به الهام میرسم. هیچ چشمداشتی هم از کسی ندارم. امیدوارم الهام بچشو بدنیا بیاره و خوب بشه. خدایا من از بنده ی تو چشمداشتی ندارم. من فقط از تو میخام کمکم کنی تا به آرامش برسم. حالا این آرامش تو چیه؟ تو دکتری خوند روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

دارم تصمیم میگیرم دیگه درس نخونم. بمونم تو همین شهر لعنتی و موندگار بشم. دارم تصمیم میگیرم به رویاهام پشت پا بزنم. دارم تصمیم میگیرم فراموش کنمشون.

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

بابا دیروز عمل کرد. طفلکی خیلی درد داشت. خدایا به پدر و مادرم مرگ راحت بده. نه تو تخت بیمارستان.

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

تازگیا خیلی دلم واسه سجاد تنگ میشه. نمی دونم چرا. با اینکه باید عادت کنم به این جمله ی سخت که : "قرار نیست ما دیگه همدیگه رو ببینیم" ولی بازم دلتنگشم. دوسش دارم. خیلی زیاد. دلیل خاصی هم نداره. هرچقدر فکر میکنم که دلیل این علاقه چیه دلیلی پیدا نمی کنم. فقط دوسش دارم. همین. یه حس عشق زیادی نسبت بهش دارم. الان دو ساله که با همیم. همدیگه رو خیلی دوس داریم ولی مال هم نمیشیم. چقدر بد!!!

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

دلم میخاد خونه بخرم یعنی میشه یه روز؟ یادمه سارا ۲۱ سالگی عروسی کرد من اون موقع ها راهنمایی بودم ازروی بچگی یه بار دفتر خاطراتشو خوندم . نوشت بود که دلش میخاد ازدواج کنه. من الان ۲۶ سالمه ولی اصلن دلم نمیخاد ازدواج کنم. دلم نمیخاد شاید بخاطر اینکه سجاد الان شرایطشو نداره. نمیدونم اگه شرایطشو داشته باشه منو میگیره. اصلن کی شرایطشو یدا میکنه؟ از خاستگار بدم میاد از این خاستگاریای سنتی که پسر انقدر بیعرضه بوده که مادرش رفته واسش زن پیدا کنه بیزارم. سجاد سربازیش بلاخره تموم میشه اما برنامش کار پیدا کردن و زن گرفتن نیست. دلش میخاد بره خارج ادامه تحصیل بده. هییییییییی بدبختی. میدونم خیلی دوسم داره و گاهی به زندگی با من فکر میکنه. اینو از تو حرفاش میتونم بفهمم. اما ازدواج با من اولویتش نیست. نمیدونم من اولویت کی ام؟ روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

ای مردمان بگویید آرام جان من کو راحتفزای هرکس محنترسان من کو نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس گه گه به ناز گویم سرو روان من کو در بوستان شادی هرکس به چیدن گل آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو جانان من سفر کرد با او برفت جانم باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو هرچند در کمینه نامه همی نیرزم در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو هرکس به خان و مانی دارند مهربانی من مهربان ندارم نامهربان من کو انوری روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

یه نمه چاق شدم. پهلو درآوردم. باید کم بخورم. ورزش که نمیتونم. البته شاید از هفتهی بعد برم استخر. اینجوری خودمو دوس ندارم. یکمم افسرده شدم. با سمیه که حرف میزدم گفت باید واسه خودم یه تفریحی چیزی دست و پا کنم. دلم نمیخاد مثل این دختر مجردای بدبخت بشم. اینایی که هیچ دلخوشی و تفریحی ندارن. دلم میخاد خحال باشم. درسته عشقم 300 کیلومتر ازم دوره ولی خب نمیشه که من خودمو ناراحت کنم بشینم زانوی غم به بغل بگیرم و ر ب ر غصه بخورم. دلم میخاد برم این ور اونور بگم بخندم.

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

اینکه وقتی موهامو از کنار فرق باز میکنم و موهای سفیدم بهم سلام میکنن برام مهم نیست. دلمم نمیخاد رنگ کنم. یعنی انگیزشو ندارم. اگه سجاد پیشم بود شاید رنگ میکردم ولی الان برام مهم نیست. حوصله ی حرفای مامام ندارم. ولی تعجب میکنم از اینکه دو سال پیش این قدر زیاد نبودن و یهو در عرض دو سال اینقدر زیاد شدن. چرا؟ من که این زندگی روتین عادی رو دارم و هیچ خوشی و ناراحتی توش نیست. من که از همه چی راضی ام. چرا پس تو این دوسال یهو اینقدر موی سفید اومد سراغم؟

روزمرگی های من...

ما را در سایت روزمرگی های من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 28 تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 12:41

صفحه بندی